امروز یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸ مصادف با ۱۷ ذو الحجة ۱۴۴۰
  • اذان صبح: ۰۴:۵۳
  • طلوع آفتاب: ۰۶:۲۴
  • اذان ظهر: ۱۳:۰۸
  • غروب آفتاب: ۱۹:۵۲
  • اذان مغرب: ۲۰:۱۱
  • نیمه شب شرعی: ۰۰:۲۲
  • امام سجاد(ع): حقّ مادرت بر تو، این است که بدانی او تو را در جایی حمل کرده است که هیچ کس، دیگری را حمل نمی‌کند و از میوۀ دلش چیزی را به تو داد که احدی به دیگری نمی‌دهد و تو را با تمام اعضایش حفظ کرد...
+-
بازدید: ۴۰۶
۱۶ دی ۱۳۹۷

روايت زندگاني قاضي عبدالرحيم سمسارزاده

تاریخ زندگی هر فرد متأثر از مجموعه­ عوامل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی حاکم بر آن عصر است، حال آنکه در بحبوحه­ همه­ این عوامل و تغییرات، افرادی هستند که شخصیت بزرگشان بیش از آنکه متأثر از عوامل دیگر باشد بر عصر خود تأثیری شگرف برجای می‌گذارد و به قولی تاریخ‌ساز زمان خود می­شوند. مجموعه‌ «روایت زندگانی ق...

تاریخ زندگی هر فرد متأثر از مجموعه­ عوامل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی حاکم بر آن عصر است، حال آنکه در بحبوحه­ همه­ این عوامل و تغییرات، افرادی هستند که شخصیت بزرگشان بیش از آنکه متأثر از عوامل دیگر باشد بر عصر خود تأثیری شگرف برجای می‌گذارد و به قولی تاریخ‌ساز زمان خود می­شوند. مجموعه‌ «روایت زندگانی قضات پیشکسوت ایران» جست‌وجویی است برای آگاهی از سیر زندگی قضات عالی‌رتبه­ کشورمان که تحت عنوان در شعاع عدالت، در هر شماره به صورت مجزا به بیان زندگی یکی از اسطوره‌های دنیای قضاوت می‌پردازد. این مجموعه هم‌چنین درآمدی است بر تاریخ شفاهی دادگستری کشور و معیاری برای ارزیابی میزان تفاوت‌ها و شباهت‌های نسل امروز با نسل گذشته و الگویی برای سبک زندگی قضات جوانی که قرار است طعم شیرین عدالت را به ذائقه­ی ایرانیان بچشانند. زندگی «قاضی سمسارزاده» در شماره دوم این مجموعه تالیفات مورد توجه قرار گرفته است که گزیده‌ای از آن تقدیم می‌شود.
پدرم حاج محمد اهل شوشتر و از كسبة بنام مسجدسليمان بود و بیش از شصت سال در همین شهرستان به مشاغل قماش فروش (فروش پارچه) و نمایشگاه مبل اشتغال داشت. مادرم هم زنی مؤمن، بسیار زحمت‌کش، خانواده‌دار و از اهالی دزفول بود.
خانواده­ ما بسيار پرجمعيت بود؛ نه فرزند بودیم، دو پسر و هفت دختر. من فرزند ارشد خانواده و عزيزدردانه­ پدر و مادرم بودم. آن زمان مثل حالا نبود، خانواده‌ها زودبه­زود بچه‌دار مي‌شدند و ما نه تا بچه­­­ قدونيم­قد بوديم. البته به دليل نبود بهداشت، خيلي از بچه‌ها بر اثر ابتلا به بيماري در همان كودكي فوت مي‌كردند. غیر از ما نه تا، یک برادر به نام عبدالرضا و یک خواهر هم، مدتي بعد از تولد بيمار شدند؛ البته من و عبدالرضا هر دو با هم بيمار شديم، اما عبدالرضا چهار سالش بود و كمي كوچك‌تر از من و بر اثر ابتلا به بيماري وبا از دنيا رفتند. بعد از فوت عبدالرضا بچه‌هاي ديگر، يكي­يكي و با فاصله‌ خيلي كمی از هم به دنيا آمدند.
پدرم انسان فاضل و باتجربه‌اي بود و از کسبه شهر محسوب می‌شد. او اولين و بزرگترين معلم زندگي من بود، زيرا بسياري از مسائل را در مكتب او آموختم.
دوران كودكي من در مسجدسليمان گذشت، منطقه‌اي پُرگردوغبار. گرد و خاك آنقدر زياد بود كه بيشتر اوقات مردم به زيرزمين‌هاي تاريك مي‌رفتند. خانه‌هاي شوشتر هم زيرزمين‌هايي داشت كه به شبستان معروف بود. زمين شوشتر هم اغلب شنزار بود و مردم براي فرار از گرما در شبستان‌ها كه مكان‌هايي بسيار خنك بود زندگي مي‌كردند. ما هم بیشتر تابستان‌ها به همراه مادر و خواهرانم به شوشتر كوچ مي‌كرديم؛ چون شرايط هواي شوشتر در تابستان خيلي بهتر از مسجدسليمان بود و همين شرايط جوي موجب مي‌شد در فصول مختلف سال در حال ييلاق و قشلاق از شوشتر به مسجدسليمان و بالعكس باشيم و به همين دليل بيشتر دوران كودكي و نوجواني ما در شهرهاي شوشتر و مسجدسليمان گذشت.
 دوران مدرسه
حاصل تجربيات خانواده‌ها اين شده بود كه تابستان‌ها فرزندانشان را براي تبحر در يك حرفه يا فن، سر كار يا مكتب‌خانه بفرستند. پدر من هم ما را بيكار نمي‌گذاشت و هنوز به كلاس اول نرفته بودم كه من را به مكتب‌خانه فرستاد. در جنوب به مكتب‌خانه به زبان محلي «ديسون» مي‌گفتند و معلمان مكتب‌خانه هم اصولاً از قديمي‌ها و ملایان بودند و به همين دليل هم قرآن را از حفظ مي‌خواندند و به ادبيات فارسي و بيان نيز مسلط بودند و در كنار خود شاگردان فراواني را پرورش مي‌دادند. من قرآن را از همين مكتب‌خانه‌ها و در محضر همين معلمان آموختم. به هر صورتي كه بود شب‌ها و روزهاي كودكي در دوران تابستان در شوشتر و در فصول ديگر در مسجدسليمان مي‌گذشت و ما دوباره از اواخر شهريور به مسجدسليمان بازمي‌گشتيم.
كلاس اول در مسجدسليمان و دبستان پهلوي مشغول به تحصيل شدم؛ سال تحصیلی که تمام شد شوشتر رفتيم و من بيمار شدم. به مسجد سليمان بازگشتيم، اما حال من خوب نشد و مجبور شدم يك ماه و نيم دیرتر از بقيه­ همكلاسي‌هايم به مدرسه بروم و همين باعث شد از درس عقب بيفتم. پدر من معلّم را مي‌شناخت. يك روز به مدرسه آمد و با او صحبت كرد تا بيشتر مراقب من باشد، اما متأسفانه معلم برعكس سفارش پدر هر روز من را پاي تخته مي‌برد. فضاي ترسناك كلاس، پچ پچ‌های همكلاسي‌هايم و صورت تيره‌رنگ معلم با ابروهاي گره­خورده‌اش و چوب و تركه‌اي كه هميشه كنار دستش بود، همگي‌مان را مي‌ترساند. هميشه به مستخدم مدرسه مي‌گفت يك آفتابه آب برايش بياورد؛ چوب و تركه را در آن خيس مي‌كرد تا دردش بيشتر شود. هر روز مرا پاي تخته مي‌برد و چون درس‌هايي را كه مي‌پرسيد بلد نبودم آنقدر تركه مي‌زد تا دست‌هايم سرخ مي‌شد. چوب و تركه شيوه­ تربيتي‌اش بود. دست­هايم ورم مي‌كرد و تاول مي‌زد. نمي‌خواستم ديگر به مدرسه بروم، اما جرأت نداشتم به پدرم بگويم. آن سال به دليل افت تحصيلي، دو تا تجديد در درس رياضي و ديكته آوردم. تابستان طبق معمول به شوشتر رفتيم و پدرم من را به مكتب‌خانه فرستاد. معلم آنجا شخص فاضل و مهرباني بود. من به­صورت خصوصي دروس تجديدي را آموختم و امتحان دادم و قبول شدم و به كلاس سوم رفتم. زحمات پدر در كنار تلاش‌هاي خودم باعث شد كه بالاخره به عنوان يك محصل نمونه، دوران دبستان را در سال ۱۳۳۶ در مسجدسليمان به پایان برسانم. آن زمان مسجدسليمان چهار دبيرستان داشت. دو مدرسه ویژه­ی رشته­ی طبيعي که در دو جای مختلف شهر بود و دو دبيرستان ديگر هم يكي مختص رشته­ی ادبيات و ديگري مخصوص رشته­ی رياضي بود كه مربوط به آموزش پرورش يا «اداره­ی فرهنگ» مي‌شدند.
من در دبيرستان اميركبير ثبت­نام كردم. متوسطه از كلاس نهم شروع مي‌شد. چون به پزشكي علاقه‌مند بودم رشته­ی طبيعي را انتخاب كردم. از بچه‌هاي دوران متوسطه، يك نفر مديركل بانك شده است، و یک نفر ديگر هم پزشك شده است. من هم مثل بيشتر همكلاسي‌هايم در آن زمان به پزشكي علاقه‌مند بودم و در دروس اصلي هم موفق بودم. زبان انگليسي‌ام ضعيف بود، با اين حال هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم كه يك روز در رشته­ی حقوق درس بخوانم. بالاخره روزهاي خوب دبيرستان هم به پایان رسيد و من در سال ۱۳۴۳ ديپلم گرفتم.
هر دانشگاهي جداگانه براي خودش امتحان برگزار مي‌كرد و هر داوطلب هم در دو رشته می‌توانست شرکت کند. كل شركت‌كنندگان حدود سيزده­هزار نفر بودند كه از اين ميان حدود هزارودویست نفرشان براي رشته‌هاي مختلف پذيرش مي‌شدند. من آن سال از طريق پست در شهرهاي تهران، اصفهان، مشهد، تبريز، اروميه و اهواز كه رشته­ پزشكي داشت ثبت­نام كردم. چند هفته بايد منتظر مي‌شدم تا زمان و مکان برگزاری آزمون اعلام شود. هر روز روزنامه مي‌خريدم. بالاخره در روزنامه­ی كيهان و اطلاعات آگهي كردند كه در چه روز و چه شهري كنكور برگزار مي‌شود. شانس با من يار نبود و آن سال تنها رشته‌اي كه قبول شدم، كشاورزي دانشگاه تبریز بود.
سال دوم هم در کنکور شرکت کردم. با چند تا از دوستانم به تهران آمديم تا در كلاس‌هاي تقويتي كنكور شركت كنيم. حدود يك سال براي آزمون تشريحي پزشكي درس خوانديم. بالاخره روز موعد فرارسيد. ‌آزمون برگزار شد، اما باز هم پزشكي قبول نشدم و تصميم گرفتم به سربازي بروم.
 بیدارباش
هفت ماه آموزشي در شيراز و يازده ماه هم در اهواز. زمان به شكل عجيبي در پادگان اهميت داشت و هیچ‌کس بيكار نبود. ظهرها كلاس داشتيم. چهار ساعت زمان استراحت بود و دوباره دو ساعت كلاس عملي برگزار مي‌شد. در اين كلاس كار با اسلحه آموزش داده مي‌شد. بعد از كار با اسلحه، آموزش با تانك بود. هنوز گواهي‌نامه نگرفته بودم و رانندگي بلد نبودم. ديدم موقعيت خوبي است، در همان پادگان با ماشين‌ها تمرين كردم و گواهينامه‌ را هم گرفتم. شب‌ها به نوبت نگهباني مي‌دادیم. نگهباني يكي از قسمت‌هاي سخت سربازي بود و گاه صبح‌ها در فرصت ده دقيقه‌اي استراحت بين كلاس‌ها از شدت خستگي خوابمان مي‌برد.
من در این دوران خیلی کم و فقط یک بار كه مرخصي پنج­روزه داشتم، به اهواز رفتم. جاده­­ی اهواز ــ شيراز به دلیل وجود قشقايي‌های معترضِ رژيم که گاه اغتشاش مي‌كردند ناامن بود و مسير جايگزين از جاده­ی اصفهان هم نامناسب و دور بود و از خوزستان تا شيراز حدود بیست و چهار ساعت طول می‌کشید. خوشبختانه بعد از تقسيم، اهواز افتادم و در قسمت خدماتي ارتش مشغول به كار شدم.
دانشگاه
در همين ايام سربازی بود كه در رشته­ی علوم اجتماعي قبول شدم. اما دست از تلاش برنمي‌داشتم و ظهرها كه به خانه مي‌آمدم درس مي‌خواندم. چون مدتی از دروس پزشکی فاصله گرفته بودم به ناچار این رشته را رها کردم و سراغ رشته‌های علوم انسانی رفتم و  سال ۱۳۴۷ در رشته‌ی‌ علوم اجتماعي دانشكده­ی علوم اجتماعي و روابط عمومي سه­راه ضرابخانه قبول شدم و مشغول به تحصيل شدم. سال دوم بودم که به پیشنهاد یکی از دوستانم در در کنکور حقوق دانشگاه ملی شرکت کردم و بالاخره شهريور سال ۱۳۴۸ و در این رشته قبول شدم. وسايلم را جمع كردم و چمدانم را بستم و با سلام و صلوات راهي تهران شدم.
دكتر محمدعلي معتمد رئيس دانشگاه ملي مقرر كرده بود كه بايد از دانشجويان مصاحبه گرفته شود و دانشجويان گزينش شوند و زمان و تاريخ مصاحبه را هم در روزنامه اعلان كرده بودند. تعداد قبول­شدگان دویست و چهل نفر بودند كه از اين ميان صد و بیست نفر پذيرفته مي‌شدند. براي مصاحبه، بچه‌ها دو نفر، دو نفر به داخل اتاق مي‌رفتند و جلوي استاد مي‌نشستند. نفر جلويي من كت و شلوار نپوشيده بود. دكتر معتمد به محض ديدن سر و وضعش اسمش را پرسيد و از ليست خط زد. نوبت به من رسید، ‌با ادب و احترام وارد اتاق شدم. دكتر گفت: از كجا آمده‌اي و از چه طبقه­ی خانوادگي هستي؟ آيا از نظر مالي توانايي درس خواندن در دانشگاه ملي را داري؟ با صداي بلند و رسا پاسخ دادم.
اين يك آزمون شخصيت بود و هيچ نوع سنجش علمي‌ انجام نشد. دكتر معتمد معتقد بود كه دانشجوی حقوق بايد از همه لحاظ با دانشجويان ديگر تفاوت داشته باشد.
آن زمان رشته­ی حقوق را به هيچ دانشگاهي نمي‌دادند و به اعتبار مرحوم سيد حسن امامي به دانشگاه ملي داده بودند. قبل از دانشگاه ملي، تنها دانشگاهِ تهران رشته­ حقوق داشت و قبولي در رشته­ حقوق هم به اندازه رشته‌هاي پزشكي و فني مهندسي سخت بود. چندي نگذشت كه نتايج اعلام شد و من در مصاحبه پذيرفته شدم.
چهار سالِ دوره كارشناسي بهترين دوران زندگي‌ام بود. با علاقه‌ي فراوان درس مي‌خواندم و نمره‌هاي بالا مي‌گرفتم. آن زمان معمول بود که به منظور تأمین کمک هزینه، دانشکده‌های حقوق تهران و ملی دانشجویان سال سوم و چهارم خود را که تمایل به کارآموزی (کارورزی) داشتند به وزارتخانه یا سایر نهادها معرفی می‌کردند. من هم از آن جمله بودم و هفته‌ای یکی دو روز برای کارآموزی به دادگستری می‌رفتم و حدود دو سال در قسمت‌های دادیاری و بازپرسی و دادگاه بخش، کارآموزی ‎می‌کردم و ماهیانه مبلغ سیصد تومان حقوق ‌می‎گرفتم. یادم هست که علاوه بر دادگستری، از طرف دانشکده به وزارت کار و امور اجتماعی هم معرفی شدم و هفته‌ای یکروز در آنجا کار ‌کردم و از آنجا هم ماهی سیصد تومان حقوق ‌گرفتم.
جشن نامزدی
سال چهارم دانشگاه يعني سال ۱۳۵۱ ازدواج كردم. مادرم دوست نداشت كه خودم كسي را براي ازدواج انتخاب كنم و خودش دست به­کار شد. ماه مبارك رمضان بود و خانم ابطحي، خواهر امام جمعه­ اصفهان براي آموزش متون ديني از اصفهان به مسجدسليمان آمد. ايشان در مدت اقامت در مسجدسليمان، در منزل ما سكونت داشت. من آن زمان در تهران مشغول به تحصيل بودم و خانم ابطحي من را نديده بود. قاب عكس من روي ديوار اتاق بود. خانم ابطحي عكس من را ديده بود و از مادرم سؤال كرده بود كه من مجرد هستم يا متأهل. مادر گفته بود كه پسرم مجرد هست و در تهران حقوق مي‌خواند و اینکه دنبال يك دختر مؤمن و متدين برای همسری­اش مي‌گردد. خانم ابطحي هم چند دختر اصفهاني معرفي كرده بود، اما مادر گفته بود كه اگر ساكن اهواز باشند بهتر است. خانم ابطحي هم خانواده‌اي را که در اهواز می‌‎شناخت معرفي كرده بود و به همراه مادرم بدون تشريفات و سرزده به خانه­ ايشان رفته بودند. مادرم به محض دیدن دختر، او را پسنديده بود. خانواده­ ايشان تاجر و اصالتاً اصفهاني بودند كه به دليل فعاليت‌هاي اقتصادي در خوزستان زندگی می‌کردند. خانه­ای هم در تهران نزديك حسينيه­ی ارشاد داشتند.
من از این ماجراها بی‌خبر بودم تا اینکه يك روز پدرم به تهران آمد و من را در جريان گذاشت و قرار بر این شد که زماني كه آنها به تهران مي‌آيند، دیداری در تهران صورت بگيرد. بالاخره رفت­وآمدها به مرحله‌اي رسيد كه پدرم هم به تهران آمد و براي خواستگاري رسمي پا پيش گذاشتيم و سماجت و آمدوشدهايمان، به ازدواج من با همسرم پوران­دخت منتهی شد. مردادماه ۱۳۵۱ جشن نامزدی گرفتیم. قرار شده بود مراسم عقد و ازدواج، آبان­ماه در اهواز برگزار شود و در همين زمان خبر قبولي من در آزمون دادگستري هم اعلام شد.
عرصه­ قضاوت
اختبار دو نوع بود. اختبار شخصيت براي ورود فرد به دادگستري ــ كه من حدود سال ۱۳۵۱ در اين اختبار شركت كردم ــ و اختباري كه دادستان كل، رئيس ديوان عالي كشور، ‌دادستان ديوان عالي كشور و سه نفر از قضات ديوان عالي كشور انجام می­دادند. اين اختبار براي افرادي بود كه قصد داشتند وارد دادگستري شوند و بايد اين گزينش را با موفقيت پشت سر مي‌گذاشتند. در ميان قضات حاضر در جلسه، روانشناس هم بود كه حركات و رفتار را مورد توجه قرار مي‌داد.
براي مصاحبه آماده شدم. روز بسیار تعيين­كننده‌اي بود. بايد بر اعصابم مسلط مي‌شدم. وارد اتاق شدم. اين مصاحبه­ تعيين­كننده براي هر فردي حدود نيم ساعت بود. بيشتر سؤالات، شخصيت‌شناسي بود. مسائل مربوط به تحصيلات مانند دانشگاه محل تحصيل، معدل ديپلم، معدل ليسانس و مسائل مربوط به خانواده مانند محل زندگي، شغل پدر، خانواده، توان مالي، الگوي تربيتي در خانواده، گرايش­های مذهبي و مرجع تقليد.
دكتر علي‌آبادي‌ دادستان كل کشور، پاسخ‌هاي شعاري و تكراري را نمي‌پذيرفت و مي‌گفت راه و روش‌تان را توضيح دهيد. به هر حال در اين مصاحبه قبول شدم. هركس در اين آزمون رد مي‌شد، براي هميشه بايد از آزمون دادگستري انصراف مي‌داد. اين مصاحبه بسيار تعيين‌كننده و سخت بود و در اين مرحله حدود پنجاه درصد افراد حذف مي‌شدند.
من در دوره­­ كارآموزي يك هفته مرخصي گرفتم و به اهواز رفتم و مراسم ازدواج برگزار شد. بعد به تهران آمدم و در خيابان خواجه عبدالله انصاري خانه اجاره كردم و به همراه همسرم در آنجا ساكن شديم.
دوره کارآموزی به مدت شش‌ماه و شامل دو بخش بود. بخش کارورزی که صبح‌ها در دادسرا و محاکم انجام می‌شد. دادسرا شامل دادیاری، بازپرسی، سرپرستی امور محجورین، اجرای احکام کیفری (به مدت سه ماه) و دادگاه بخش شامل امور حقوقی، مالک و مستأجر، تصرف عدوانی، امور راجع به ترکه، دادگاه بخش کیفری (به مدت سه ماه) در این مقطع از کارآموزی سرپرستان واقعاً با کارآموز کار می‌کردند و پرونده‌ها روزانه در اختیار کارآموز قرار می‌گرفت که می‌بایست مطالعه، بررسی و اتخاذ تصمیم می‌شد. سرپرست براساس تصمیمات کارآموز دفتری داشت که محرمانه نمره می‌داد.
بالاخره نوبت به مراسم تحليف رسيد. لباس قضاوت مانند لباس قضات خارجي كلاه داشت و  به پنج نفر اول لباس قضاوت دادند. سوگندنامه را هم به نفر اول دادند تا بخواند و بقيه تكرار كردند. من نفر دهم و راهی اهواز شدم.
تشکیلات عدلیه و نحوه دادرسی در گذشته
كوچك‌ترين جرم در گذشته خلافي بود، بعد از آن جنحه و بعد هم جنايي مي‌شد. بر همين اساس هم دادگاه‌ها تقسيم‌بندي مي‌شدند. بخش كيفري در دادگاه‌ها به خلاف‌هايی چون فرار از سربازي و رانندگي بدون پروانه رسيدگي مي‌كرد.
قتل و جرايم منجر به نقص عضو نيز در دادگاه جنايي و بقيه­ی جرايم مانند سرقت،‌كلاهبرداري و جرايم عفتي در دادگاه جنحه بررسي مي‌شدند.
محاکم به چهار دسته تقسیم می‌شدند. ۱. محاکم بخش (دادگاه بخش) که به آن محاکم صلح هم گفته می‌شد و در شهرها و قصبات تأسیس می‌شد. این دادگاه در امور مدنی طبق ماده ۱۳ قانون آیین دادرسی مدنی مصوب ۱۳۱۸ صلاحیت رسیدگی به دعاوی موجر و مستأجر، دعاوی راجع به حقوق ارتفاقی، دعاوی ثلاث، درخواست تأمین دلیل، درخواست تصدیق انحصار وراثت و غیر داشت. چنانکه مقر دادگاه بخش، فاقد دادگاه شهرستان بود، دادگاه بخش تحت عنوان دادگاه بخش مستقل به دعاوی مالی تا نصب معین و اختلافات راجع به ثبت احوال هم صلاحیت رسیدگی داشت.
دادگاه شهرستان (دادگاه نخستین) در امور حقوقی به کلیه دعاوی که در صلاحیت دادگاه بخش نبود بدایتاً رسیدگی می‌کرد. بعلاوه دادگاه شهرستان مرجع تجدیدنظر احکام و قرارهای تجدیدنظر دادگاه بخش و بخش مستقل بود. در امور کیفری دادگاه شهرستان دادگاه جنحه نامیده می‌شد و به جرایم از درجه جنحه صلاحیت رسیدگی داشت.
دادگاه استان که به آن محکمه استیناف هم گفته می‌شد، در مرکز هر استان و از یک رئیس و دو نفر تشکیل می‌شد و مرجع تجدید نظر احکام و قرارهای دادگاه‌های شهرستان و جنحه بود (منظور احکام و قرارهای حقوقی و جزایی محاکم ابتدایی است).
دادگاه استان در امور کیفری، محکمه جنایی نامیده می‌شد و به جرائمی که مجازات آنها از درجه جنایی بود صالح به رسیدگی بود.
دیوانعالی کشور. در معیت دادگاه شهرستان، دادسرای شهرستان و در معیت دادگاه استان، دادسرای استان و دیوانعالی کشور، دادسرای دیوانعالی کشور انجام وظیفه می‎کرد.
دادرسی هم به دو قسمت دادرسی عادی و اختصاری تقسیم می‌شد. مقررات دادرسی اختصاری در دادگاه بخش و دادرسی عادی (تبادل لوایح) در دادگاه شهرستان حاکم بود.
 خاطره بازی
در حدود سال‌هاي ۱۳۳۲ و به دليل اتفاقاتي كه آن زمان افتاد تا يكي دو سال كشور و به تبع آن مسیرها ناامن شد. يادم هست كه تا يك سال حكومت نظامي بود. سرقت و چاقوكشي و باج­گيري هم به دليل شرايط موجود خيلي زياد شده بود و كاملاً ناامنی احساس مي‌شد.
ماشين‌هاي مسافرتي و مسافركشي از چوب درست شده بودند و شبيه ميني‌بوس بودند. از مسير شوشتر ــ مسجدسليمان زياد رفت­وآمد مي‌كردیم. مسير خاكي بود. فقط بخش مربوط به اهواز تا مسجدسليمان آسفالت شده بود. مسير خاكي سختي‌هاي خودش را داشت و صعب‌العبور بود. ماشين بايد از آب‌روها عبور مي‌كرد. هيچ پلي وجود نداشت. من در صندلي جلو كنار دست راننده نشسته بودم و عمويم كنارم نشسته بود. ماشين مي‌خواست از يكي از اين آب‌روها عبور كند، براي همين در آب سرازير شد. به خودمان كه آمديم، ديديم ديواري از سنگ جلويمان را گرفته است. متوقف شديم. به محض توقف، از هر طرف چهار پنج نفر روي ماشين ريختند و شيشه‌ها را شكستند. همه ترسيده بودند. زن‌ها جيغ و داد مي‌كردند و بچه‌ها هم گريه مي‌كردند. براي راهزني آمده بودند و طلاهاي زنان را مي‌خواستند. همه از ترس جانشان هرچه پول و طلا داشتند، به راهزنان دادند. در طول مدتي كه راهزنان به ما حمله كرده بودند، آنقدر عبورومرور كم بود که حتي يك ماشين هم از اين مسير عبور نكرد. راهزنان خطرناك بودند و اغلب چاقو و شمشير داشتند و هر از چند گاهي جلوي عبورومرور وسايل را مي‌گرفتند و طلاها و پول‌هاي مسافران را غارت می­کردند. پنج كيلومتر جلوتر ايستگاه ژاندارمري بود، اما در این مدت خبري از آن­ها نشد. شايد زدوبندي بين آنان و راهزنان بود. به هر حال وسايل قيمتي را بردند و راننده را با طناب بستند. بعد از اينكه رفتند، ديگر هوا تاريك شده بود. اگر فرصت بيشتري داشتند حتماً چمدان‌هاي بالاي ماشين را هم مي‌گشتند كه خدا را شكر وقت نياوردند.
یادم هست که مردم شكايت هم كردند، اما به جايي نرسيد. گفتند همين قدر كه مسافران را مورد ضرب و جرح قرار نداده‌اند، جاي شكرش باقي است. آنقدر صحنه­ی حمله و رفتار وحشيانه­ی راهزنان ناراحت­كننده بود كه تا مدت‌ها در حافظه‌ام بود و وقتي يادم مي‌آمد، ناخودآگاه گريه مي‌كردم. البته در داخل شهرها امنيت وجود داشت، چون همه يكديگر را مي‌شناختند. دزدها هم شناخته­شده بودند و از بزرگان محل حساب مي‌بردند و وارد شهر نمي‌شدند.
دزدهايي كه براي دزدي به خانه مي‌آمدند از نظر ناموسي رعايت مي‌كردند و اگر خانمي در خانه تنها بود فقط طلاها و پول‌هاي او را سرقت مي‌كردند و كوچك‌ترين تجاوز یا هتك حرمتي نمی­کردند. در ميان دزدان هم كمي انصاف وجود داشت؛ مثلاً سارقي عرب­زبان در دادگاه اهواز پرونده داشت که فقط طلا و جواهرات را مي‌دزديد و كاري به ساكنان نداشت.
كلاس درس
تدريس از آن دسته كارهايي است كه بسيار دوست دارم. در كلاس درس می­توانم آنچه را از استادانم آموخته‌ام، به كارآموزانم انتقال دهم.
اصولاً بخشي از كلاسم را به انتقال تجربه­ها، شأن قضا، شناسايي علم قضا كه به يك قاضي قدرت استقلال مي‌دهد و نفوذناپذيري در قضا صرف مي‌كنم.
درواقع اين سال‌ها به من آموخته است كه يكي از ضعف‌هاي آموزش قضات، اكتفا كردن به كتاب و درس است، چراکه در اين حوزه، آموزش علمي به ­تنهايي چاره­ساز نيست و بايد تجربه و شأن زندگي هم به کارآموزان منتقل شود.
استادان من بيشتر تمايلات مذهبي داشتند و به مسائل ديني مي‌پرداختند و گفتارشان آكنده از آيات قرآن بود. بيشتر سرفصل‌ها را خود دانشجويان كنفرانس مي‌دادند و كنفرانس اهميت بسياري داشت. من به درس‌‌هاي مدني و آيين دادرسي علاقه‌مند بودم و در كنفرانس‌هاي زيادي شركت مي‌كردم و در عين حال بينش انتقادي خودم را هم بيان مي‌كردم. اهميت دادن به نمره و معدل نبايد اولويت تحصيل قرار بگيرد. متأسفانه در سال‌هاي اخير، نخبه و شاگرداول حقوق در آزمون اختبار حرفي براي گفتن ندارد.
تعداد زياد دانشكده‌هاي حقوق و شمار فراوان قاضي، بيش از حد نياز جامعه است و گاه پيش مي‌آيد كه اين جمعيت زياد فقط فارغ‌التحصيل شده‌اند، بي‌آنكه سواد قضايي مناسبي داشته باشند. اين عرصه به قضات عالم نيازمند است، قضاتي كه با علم و عدل‌شان بتوانند خيلي از مسائل را بررسي و حل كنند.
دكتر علي‌آبادي از استادان برجسته­ی اين حوزه بودند و اصولاً مسائل كيفري را به­صورت پرونده ارائه مي‌دادند. براي دانشجوي حقوق درس حقوق بدون مثال مفيد نخواهد بود و راه‌حل اصلاح اين شيوه­ی آموزشي به‌كارگيري قضات باسابقه برای تدريس است كه بتوانند مباحث حقوقي را كارآمدتر تدريس كنند. براي مثال من درخصوص اراضي منابع طبيعي و قوانين مربوط به آن يك تاريخچه تهيه كرده‌ام و در كلاس‌هايم تدريس مي‌كنم.
استادان بايد انتقادپذير باشند، چراکه گاهي هم آن­ها اشتباه می­كنند. من در كلاس‌هاي ضمن خدمت که براي آموزش قضات گاه در هتل هما برگزار مي‌شود تدريس مي‌كنم. اصولاً در اين كلاس‌ها زمان تنگ است و به همين دليل فرصتي براي بحث و مباحثه نيست و قضات از اين موضوع گله‌مندند. براي همين گاهی شماره­ی تماس ردوبدل مي‌شود تا در فرصت‌هاي ديگر اين امكان فراهم شود.
به نظر من آموزش در قوه قضاییه باید تقویت شود و دانشکده علم قضا ایجاد شود. زیرا قضاوت، مهندسی حقوق است. اساتید این دانشکده باید از قضات باسابقه‌ و حتی بازنشسته‎ای که سال‎ها تدریس کرده‎اند و با کار علمی و عملی آشنایی کامل دارند انتخاب شود. دانشجویان این دانشکده هم باید کسانی باشند که با داشتن حداقل لیسانس به مدت دو سال بتوانند دانشکده علم قضا را با موفقیت سپری کنند.

 

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *